بالاخره حاضر شد نمایشنامه جدیدم کار جالبی در اومد تا چند روزه آینده حتما میگم در مورد چیه
راستی تو وبلاگ بچگی یه مطلب جدیده که خوندنش خیلی ، خیلی جالب . اونم با تیتر اگر هنر نداریم فرهنگ داشته باشیم
آدرس وبلاگ
راشتشو بخواین دارم یه فیلم کوتاه مینویسم چند روزی هم هست که یه وبلاگی زدم به نام بچگی که رفتن داخلش و سرکی کشیدن بد نیست فیلم کوتاه هم رو همون وبلاگم می چرخه و بعد اینکه راستی دوستانی که می خوان تو یه کار تئاتر همکاری کنیم ایمیل بدن
از بچه های دانشگاه بود بهتر
تا بعد
سال نو مبارک
وبلاگ بچگی مطلب زدم جالبِ خوندنش واسه خیلیا ، اگه اومدین خوش اومدین اگه هم نشد عیب نداره انشاا... دفعه بعد
چند روزی که هم نبودم معذرت
سال خوبی داشته باشین
منتظر بمانید
(( آدم باشید انسانها ))
خرد شدم ، شکستم
زیر یک احساس
احساسی که پر از شادی نیست
مگر احساس ، شاد بودن داشت؟
بوسیله دیگران این احساس
با لوح غم به من تقدیم شد
مُردم درعین حال
که زنده می خواستم باشم
مُردم اما خاک من زنده است
نفس می کشد اما میمیرد با کشیدن یک آه
چه بس بود این دنیا
و چه دنیایی است این آدم
هرگز ندیدم که شیر، شیر خورد
پس چرا می خورد انسان هم شکل خود را؟
چه موجودی است ، آری انسان
که همیشه گفتم آدم باشید انسانها
بچه که بودم !!!
به قول بهزاد منفرد عزیز، که دوست خوبیه واسه من و نقدشو قبول دارم چون با شناختی که ازش دارم بهش میتونم بگم استاد جوان بهزاد منفرد که واقعا دست نوشته هاش زیباست که گفت : باید روی این نمایشنامه ات کار شه و من میگم واقعا باید کار شه چون توی 30 دقیقه نوشته شده و واقعا جای کار داره
حامد عزیز پسر باد یا به قول خودمون حامد میرزا خلیل اول نمایشنامه ات خوب بود اما آخرش کپی پیست بود!!! حامد عزیز خیلی فعال ، تو آلودگی هوا و فضا و این سئوالو دارم که چرا حامد جان مدیریت فرهنگی وهنری می خونی که میتونستی رشته ای درباره نجوم و نجوم شناسی یا هوا شناسی بخونی ( حامد سردبیر هوا فضا یا یه چیزی شبیه اینه ) که مطئنم که حامد تو دلش میگه به تو چه ، اما حامد جان به قول من توی نمایشنامه و به قول شما یک متن کپی و پیسی من گفتم فلسفه هفت سین و تو اینترنت پیدا کردم ( داخل نمایشنامه ) و همونطوری اوردمش بدون اینکه اغراقی توش کنم چون اینطوری جذابتر برا من ، نمیدونم بهتر اینطوری که به فضا توجه میکنی به زمین این فضا توجه کنی چون زمین که فضا رو میسازه
امیدوارم همیشه آسمون و فضا سفید باشه حامد جان .
دوست دیگمون ، زیبا خدایی ، متن خوب به نظر من تو کار تئاتر خیلی موثر 40 الی30 درصد من بازیگر خوبی نیستم و همینطور نویسنده خوبی و همینطور تئاتری خوبی نیستم اما نقد جالبی کردی که شاید تعریف از این کار من باشه ( فکر میکنی چقدر قابلیت اجرایی داره ؟ و چند بار باز نویسی اش کردی ؟ من نفهمیدم مونولوگه یا راوی اول شخصه یا مقاله تجربی در مورد هفت سین ) این کار چیزی تلفیق از همه این سئوالای شما . من و خیلی از دوستام سنت شکنی تئاتری میکنیم اما ... .
جوابای سئوالاتو میدم
1) من این نمایش و با مامان بابام بازی کردم پس اینطوری لمسش کردم
2) نسبت به تمرین و بازیگرش داره . خدا بیامورزه اموات تونو آنتونی کوئین که روحش شاد باشه انشا ا... به ایشون نقش گوژ پشت دادن . این بازیگر بزرگ نتونست نقش و در بیاره خسته و کفته و شاکی رفت کنار ساحل نشست گفت چرا من با این همه سابقه نمیتونم این نقش و در بیارم که خرچنگی رو دید که نظرشو به خودش جلب کرد و از اون خرچنگ الهام گرفت و نقش گوژپشت و در اورد اینو گفتم که بدونید یه متن ضعیف مثل متن من شاید با یه بازیگر خوب به بهترین نحو اجرا شه اما یه متن قوی با بازیگری ضعیف شاید اصلا ارزش اجرا نداشته باشه
3) 4 یا 5 بار بازنویسی کردم
4) اونی که نفهمیدی چه جور سبکی از نوشتن ، نکته مثبتی برا من چون با وجود داشتن یه هدف چندین مورد و نکته دستوری و نگارشی داشته !!!
و بالاخره دوست عزیزم محمد فکری ، کار شما زیاد نمیتونی بخونی پس به یکی از دوستاتون که تازه آرایشگاه رفته یا کچل که سرش خلوت بگو اینو برات بخونه
اگه میخوای کسی رو نقد کنی خودت اهل عمل باش
و در مجموع به قول خودم
سلام
*بچه
که بودم گاهی با خودم فکر می کردم که چرا ما کارایی رو انجام میدیم که فقط پیروی
از نسل گذشتمون باشه و هیچ دلیل و برهانی برای اینکه چرا ما باید این رسم و بجا بیاریم
نداریم در مجموع فلسفه کارای که رسم باید انجام بدیم چیه؟
*یکی
از کارایی که من در موردش خیلی فکر کردم و همیشه نزدیکای عید ذهنمو به خودش مشغول
میکرد سفره هفت سین و چیدنش بود ، ههه پر
از چرا بود این هفتا سین برا من ، تصمیم گرفتم تحقیق کنم در مورد هفت سین ، آره
هفت سین
*اول
این سئوال برا من مطرح بود که چرا هفتا سین چرا هشت سین نگیم چرا اصلا نگیم هفت
میم که در مرحله اول تحقیقاتم پدر، مادر خودم رو مورد باز جویی قرار دادم
*مامان
، مامان ، مامان ، مامان
(
صدایی داخل سالن میآید )
صدا
: چته پسر نکنه باز جو گرفته زن میخوای که اینطوری نفس تو گلو میندازی منو صدا میکنی
؟
*کی
مامان من ، من که بابا من اصلا زن که نه من میخوام اما اینو ولش کن مامان فلسفه
هفت سین چیه ؟
صدا
: من چه میدونم مگه من معلم فلسفه ام اما
از قدیم ندیما میگفتن که هفت سین هفتش نماد هفت روزه هفته و سین هفت سینم هر کدوم
نماد خودشو داره
*اِه
مامان نماد این هفتا سین چیه ؟
صدا
: من چه میدونم اما فکر کنم مثلا سبزه نماد سبزی پلو با ماهی ساعت اینه که باطریش
باید عوض شه گل سنبل نماد من و بابات ، سکه اینه که بابات یادش بیاد که اجاره خونه
بالاتر میره سماق نماد چلو کباب که یادمون باشه غذایی به این نام داریم سمنو هم
نماد مامان بزرگ خدا بیامورزت که خدا بیامورز خیلی خوب سمنو رو درست میکرد و سرکه
هم اینه که سالاد برا رژیم خوبه پسرم
*
یعنی مامان امشب هم سالاد داریم ؟
صدا
: آره پسرم از کجا فهمیدی ؟ قربون پسر باهوشم برم
*مرسی
مامان ، در مرحله اول تحقیقاقتم متوجه شدم که سفره هفت سین و ما اختراع کردیم که
خانواده یادشون بمونه برای سال آینده برنامه ریزی طولانی مدت کنن ، دومین مرحله
تحقیقاتمو با پدرم شروع کردم
*بابا
، بابا ، بابا
صدا
پدر : چیه نکنه باز پول میخوای ؟
*نه
بابا کی پول میخواد
صدا
: آخه هر وقت پول میخوای اینطوری صدام میکنی پسر
*اِهه
بابا من که پول بخوام اینطوری صدات نمیکنم عین یه مرد سینه میدم جلو نفس عمیق
میکشم میگم : بابا بابا (حالت لوس کردن)
صدا
: خوب پسر حرفتو بزن ؟
*بابا
هفت سین نماد چیه ؟
صدا
: هفت سین ، هر کسی از سفره هفت سین برداشتی داره بعضیا برداشون از هفتا سین این
سفره سال خوب و با برکت بعضیا دیگه هم نماد زیبایی و کلاسِ و از این چیزاست ، رسمی
که از قدیمه خودم هم خوب نمیدونم اما قدیمی یا هیچ کاری رو بدون حکمت انجام
نمیدادن پسر حتما دلیل خوبی داره
*بابا
اون موقع جنگ که اسیر بودی نزدیکای عید با دوستاتون تو اسارت ، هفت سین درست
میکردی ؟
صدا
: آره پسرم
*هفتا
سین از کجا گیر می اُوردی ؟
صدا
: میخوای بدونی . هرچیزی که اولش س داشته باشه باهاش سفره هفت سین درست میکردیم چه
روزایی بود
*مثلا
چی بابا ؟
صدا
: مثلا ، مثلا سجاده ، سوزن ، سیم خاردار ، سنگ ، سربند ،
*اومممممممم
بابا این که شد شش سین
صدا
: خوب عمو سهراب هم بود اونم میشوندیم وسط
سفره که هفت سین کامل شه خدا بیامرزتش پسرم ، راستی اگه میخوای فلسفه هفت سین
بفهمی به هویتت ، تمدنت و فرهنگ ایرانیت توجه کن حتما جواب سئوالتو پیدا میکنی
*بابام
گفت اگه میخوای به جوابت برسی هویت خودتو پیدا کن یعنی چی ؟ رفتم تحقیق کنم مجله ،
اینترنت ، کتاب ، تاریخ ایران ، سفرنامه ، خاطرات و شاهنامه که فردوسی عید نوروز و
به جمشید شاه نسبت داده بود و سروده بود :
به جمشید بر گوهر
افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
*چه
زیبا بود این شعر فردوسی ایرانی یعنی شاد زیستن ، اما هفت سین چی ؟ یعنی عید نوروز
بود اما هفت سین نبود ؟ که تو ایترنت یه مطلب خوندم که هفت سین اولش هفت شین بوده که
موادش با شین شروع می شده
*مواد
تشکیل دهنده هفت شین
شمع، شیرینی، شهد
(عسل)، شمشاد، شربت و شقایق یا شاخه نبات، اجزای تشکیل دهنده سفره هفت شین ماست ،
چه سفره شیرینی بوده این سفره هفت شین
*بعدا
هم هفت شین تبدیل شده به هفت سین که دلیل این تغییر نام معلوم نیست اگه هم معلوم
باشه ما که نفهمیدیم چون باید سی و دو تا حرف الفبا رو هم مورد تحقیق قرار می دادم
*هفت
سین که بوجود اومد سفره جالبی بود زیرا سفره هفت سین ، هفتا سینا ما با هم هیچ
تناسبی نداشتند این هفت سین عبارتند از
سیب، سرکه، سمنو، سماق، سیر، سنجد و سبزه اما فلسفه سیب، سرکه، سمنو، سماق، سیر ،
سنجد، سبزه چیه ؟ که تو هرکدوم از کتابا نماد هرکدومو در اوردم شنیدنش جالب
سمنو:
نماد زایش و باروری گیاهان است و از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه می شود قابل
توجه خانمای کدبانو
سیب:
نماد باروری است و زایش در گذشته سیب را در خمره های ویژه ای نگهداری می کردند و
قبل از نوروز به همدیگر هدیه می دادند می گویند که سیب با زایش هم نسبت دارد بدین
صورت که اغلب درویشی سیبی را از وسط نصف می کرد و نیمی از آن را به زن و نیم دیگر
را به شوهر می داد و به این ترتیب مرد از عقیم بودن و زن از نازایی رها می شد حالا
سیب بخورید دکتر نرید
سنجد:
نماد عشق و دلباختگی است و از مقدمات اصلی تولد و زایندگی ولنتاین سنجد بدید به هم
سبزه:
نماد شادابی و سرسبزی و نشانگر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است در گذشته سبزه ها را به تعداد هفت یا دوازده که شمار
مقدس برج هاست ، در قاب های گرانبها سبز می کردند. در دوران باستان در کاخ
پادشاهان ۲۰ روز پیش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام برمی آوردند و بر هر یک
از آنها یکی از غلات را می کاشتند و خوب روییدن هر یک را به فال نیک می گرفتند و
بر آن بودند که آن دانه در آن سال پربار خواهد بود در روز ششم فروردین آنها را می
چیدند و به نشانه برکت و باروری در تالارها پخش می کردند
سماق
و سیر: نماد چاشنی و محرک شادی در زندگی به شمار می روند حالا جوونای میرن شاد
باشن اکس میخورن خوب سماق بخور ارزونتر تازه ضرر هم به بدن نمیزنه
تخم مرغ رنگی هم نماد زایش و آفرینش است و نشانه
ای از نطفه و نژاد
آینه:
نماد روشنایی است و حتماً باید در بالای سفره باشه
آب
و ماهی: نشانه برکت در زندگیِ ، ماهی به عنوان نشانه اسفند ماه بر سفره گذاشته میشه
سکه:
به نیت برکت و درآمد زیاد انتخاب شده البته تبصره هم خورده که از عابر بانک هم
میتونین سر سفره بذارین
شاخه
های سرو، دانه های انار، گل بیدمشک، شیر نارنج، نان و پنیر، شمعدان سنبل و... را
هم می توان جزو اجزای دیگر سفره هفت سین دانست
کتاب
مقدس هم یکی از پایه های اساسی نوروزی است و بر اساس آن هر خانواده ایرانی به
تناسب مذهب خود، کتاب مقدسی را که قبول دارد بر سفره می گذارد
چه
سفره زیبا و با برکتی خدایا من ، چه زیبایی داره این اصالت ایرانی و من باید یاد
بگریم که در مجموع ایرانی هستم چون اصالت و تاریخ بزرگی داشتم ، دارم و خواهم داشت
پایان
1/12/1386

یادش بخیر قدیما ما یه جشنواره هنری باحال داشتیم ، به قول خودم هه ( نیشخند ) ، آره امسال هم این جشنواره راه افتاد با چندتا تفاوت کوچولو اونم اینکه افتتاحیه اش تو حرم بود تو یه کلام جای تئاتر حرم آخه حرمت تئاتر و نمیدونید حرمت حرم و بدونید واقعا به نظر من زشته تو روزنامه ای بنویسن (( ازحرم تا تئاتر شهر )) این جمله شما رو یاد چه چیزایی میندازه ؟!!!
2ومین ایراد من اینه که آخه بزرگان تئاتری ما ، قربون اون ریشای با منظورتون برم ما تئاتری یا که مایه دار نیستیم تو سال هم چند ماه 1بار یه گروه خارجی میآد برنامه شو اجرا کنه ، آخه بلیط برا ما نیست تموم شده؟!!!
3ومین ایراد آخه تو رو خدا نقشه تهران و دیدید . یکی از کارا خوب تئاتر اینه که تئاتری داریم بنام تئاترخیابانی که من خیلی به این سبک علاقه دارم حالا جالبتر اینه که من صحنه ای رو ول کردم و اومدم خیابانی کار شدم چون یه سختی شیرین داره ، بگذریم ، بعد برنامه اجراها رو دادن ما ببینیم که دفتر اجراها فقط برا کارگردان مجانی اما برا بقیه 1000 تومن باید بدن . خوب میدیم مشکلی نیست . برگردیم سر مطلب اصلی ، اینه که برنامه اجراها مون جالب بود بعضی جاهاش . که از قبیل
1) فضای بیرونی شکو پارس ( کیلومتر 2 جاده قدیم کرج )
2) محوطه بیرونی مترو صادقیه
3) از گفتن جاهای دیگه معذوریم که ...
که یکی نیست بگه در گزینه 1 ما میخوایم برا راننده کامیونا اجرا بریم یا شکلاتا ؟ !!!
و در گزینه 2 حرفی ندارم باز یه نیشخند احمقانه ( هه )
متاسفانه خوب که گفتن تئاتر خیابانی نه تئاتر مترو یا تئاتر شکو پارس که واقعا از این برنامه ریزی تشکر میکنم
و در آخر ، کلام آخر :
حال بخوانیم نامه ای را که چارلی چاپلین به دخترش نوشته بود
جرالدین دخترم از تو دورم ولی یک لحظه تصور تو از دیدگانم محو نمی شود ، اما تو کجایی ؟...
در پاریس روی صحنه تئاتر پر شکوه شانزه لیزه در نقش ستاره باش و بدرخش ، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد بنشین و نامه را بخوان .
هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند .
جرالدین دخترم پدرت با تو حرف می زند ! شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد ، آن شب است که این الماس ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . روزی که چهره یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد آن زمان بندبازی ناشی خواهی بود . بند باز ناشی همیشه سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند ، بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه برگردن همه ما میدرخشد . اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار .
دخترم هیچکس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن خود را بخاطر آن عریان کند . برهنگی بیماری عصر ماست . به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است .
جرالدین دخترم ! با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم .
انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است
ببخشید این چند روزه نتونستم مطلب جدیدی ثبت کنم به چند دلیل ، یکی امتحانا، یکی مشکلای زندگی و دیگری جشنواره بین المللی تئاتر دانشجویی
ازهمین جا باید تشکر کنم از دوستانی که فقط حرف زدن و ادعا همکاری کردند و موقع همکاری و عمل که شد با الفاظی چون سرم شلوغ کار دارم یا بچه چقدرهولی یا عجله داری مگه دو ماهه دنیا اومدی یا اینکه حله تو برو کارتو انجام بده ، مواجه شدیم که تشکر ویژه می کنم از ادعا کردن قشنگشون ویاد یه ضرب المثل قدیمی افتادم که میگه
اما ازاساتیدی چون استاد میرحسینی و استاد فرمانفرمایی تشکر میکنم که حداقل با مشورت وتشویق تا الان سبب شدن که پیگیر کار شوم
از استاد رادان نیز بابت همکاری و لطف و مرحمت فراوانشان سپاس ویژه دارم همچنین از دوستان ودانشجویان علوم اجتماعی که منو یاری کردند
و فعلا از دوستانی چون مصطفی رمضان و سید رضا موسوی تشکرمیکنم که بدون هیچ ادعایی به همکاری با بنده پرداختند تا اسم رشته مدیریت فرهنگی وهنری دانشکده تهران واحد شمال را در یک جشنوارۀ هنری ثبت کنیم
و از انجمن مدیریت فرهنگی و هنری (انجمن خودمون) نیز تشکر ........ که من را یاری ....... !!!
(( اگه میخوای کسی رو نقد کنی خودت اهل عمل باش ))
آری من عشق را از او آموختم .
یه روز داشتم با رفیقام در مورد عاشقی و عشق بازی صحبت می کردم که هر کسی نظرش و بیان می کرد که جالب بود .
یکی از دوستام گفت عشق علاقه شدید قلبی یکی دیگه گفت عشق یعنی زندگی یکی دیگه از دوستام گفت یعنی بدبختی شیرین و ...
نوبت من که شد خیلی فکر کردم تا چیزی بگم اما هیچی یادم نیومد تا کلماتی رو بتونم پیدا کنم چند روزی فکر کردم تا یه کلمه خوندم((عشق یعنی جاودانگی))
یعنی چی ؟ مشکل دو تا شد عشق و جاودانگی ؟
هه. به خودم گفتم معنی عشقُ که نفهمیدیم خوب معنی جاودانگی هم یعنی ثابت پایدار موندن ولی تلفیق این دو تا یعنی چی ؟
بازم پرسیدم که جوابای مختلفی شنیدم ، (یعنی خدا) ، (وجود نداره) یا (بچه این حرفا برا تو زود برو درستو بخون) که مامانم این گفت
دیگه عصابم ریخته بود به هم که یاد امام حسین افتادم نمیدونم این قضیه چه ربطی به موضوع فکری من داشت
که سئوالام بیشتر شد. چرا من عاشق امام حسین(ع)هستم نه تنها من بلکه خیلیا دیگه.هر سال محرم سیاه می پوشیم عزاداری می کنیم چرا ؟
که کتابی رو بنام لهوف خوندم و فهمیدم معنای عشق را از حسین
((عشق یعنی عشق حسین ، چونکه عشقش برای ما جاودانه است و نه تنها برای ما بلکه برای نسل بعد ما همانطوری که رسم این بود))
زیرا عشق جاودان تلفیقی از عقل و قلب است نه سیاست محض و نه احساس بلکه تلفیق این دو مثال :
امام حسین آره امام حسین چون اگه میخواست از روی عقل استفاده کنه راهش و کج میکرد و به ایران یا کشورای دیگه میرفت نه به کوفه یا نـــــه ، اینکه از انس و جن کمک میگرفت تا در جنگ پیروز شه اما نکرد اگر هم میخواست از روی قلبش استفاده کنه چون احساس خالص بود با اولین شهید کربلا بخاطر مظلومیتش شمشیر و بر می داشت و دومین شهید امام بود و جنگ هم به پایان میرسید و عشق و ایمان خیلی ساده تموم می شد اما تلفیق این دو شد که
اول اینکه روزای سرد زمستونتون بخیر که امید وارم این سرما به دلتون نزنه
دو م اینکه الوعده وفا ادامه مطلب میتونین عکسای مراسم آش خورون ما رو ببینید
سوم اینکه امتحانای دانشگامون داره شروع میشه که به خودمم مربوطه
چهارم اینکه ایشاا... بعد از امتحانا میخوام برا ترم دوم اگه بچه ها و دانشگاه با من همکاری کنن چند تا تئاتر ببرم روی صحنه دانشگاه
پنجم اینکه در تدارک درست کردن پوستر نمایشنامه جدیدمم که بنام ((بند و سربند)) که مربوط می شه به نکته چهارم
ششم اینکه بچه های عزیزی که نظر میدن خواهشا اگه می خوان از کارا در حال اجرام با خبر شن یه پست الکترونیک یا وبلاگشون بذارن یا بگن پچه دانشگاه ما هستن
هفتم اینکه نظر یادتون نره
هشتم اینکه کاری ندارم برین عکسا رو ببینین
ادامه مطلب...
جاتون خالی جمعه هفته پیش چهارماه بدر کردیم نمی دونم این حرکت خود جوش از کجا شروع شد اما جالب بود چون یه عده اصلا آش نخورده بودند ( مثل من ) و به آرزو دیرینه شون رسیدند هم اینکه چون می خواستیم مثل 13 به در بشه از شهرداری درخواست کردیم که جلو در دانشگاه علف مصنوعی بکارن تا دختران عزیز با گره زدن علف به بختشون گره بخورن و بختشون باز شه البته بماند این جنس روح حساس عزیز هم علفا رو گره زدن هم درختا رو هم ماشینا رو هم ما رو به هم .
امیدوارم بعد از مراسم آش خورون مراسم بزرگتری چون صبحانه خورون نهار خورون و شام خورون شیرینی خورون و شام عروسی (عروسی خورون) و مرده خورون و مراسمات خورون دیگر مواجه شویم
چــند تا عکس هم گرفتیم کــه بعدا میذارم
نظـــر هم بدین ممنون می شم
آدمک مرگ همین جاست بخند ☻
دست خطی که تو را عاشق کرد ☺
شوخی کاغذی ماست بخند ☻
آدمک خر نشوی گریه کنی ☺
همه دنیا سراب است بخند ☻
آن خدایی که خدایش خواندی ☺
به خودش مثل تو تنهاست بخند ☻
خندین موهبتی است الهی و خنده بر لبان کسی آوردن معجزه ای است زیبا ☺
و
دشمنای گلم تبـــــریک می گم
آقا شد بالاخره شد سوتفاهم بین من دوستمم انشاالله که حل شد☺ باشه اما کاشکی.... بگذریم از کجا شروع شد شاید من مقصر بودم اما تا حد توانم سعی کردم قضیه حل شه☻ در دانشکده مدیریت واحد تهران شمال بین من و چندتا از دوستای عزیزم مشکلی پیش اومد که شاید بخاطر بچه بازی من بود و بعد حرف و سخنی که برای من و بچه ها در اومد که اگه من مقصر بودم واقعا معذرت می خوام .
اما من به زبون خودم یعنی تئاتر مشکل و تا حدی رفع کردم که از استاد فرمانفرمایی تشکر می کنم چون خدا شاهده خیلی کمکم کرد تا ا ین مشکل حل شه☻
من سومین اجرا((درون من ، سیرک دیگران)) رو که طرحی از زندگی من بود تو کلاس اجرا رفتم البته این کار خیلی برا من سخته چون واقعا رو من تاثیر میذاره اما بازم باید حل می شد☺
اما سخته ببینم که بین دوستام به هم خورده باشه چون رفاقت چیز خیلی مقدسی آدما میتونن فامیل باشن اما اگه رفیق نباشن فامیلت به هیچ دردی نمیخوره پس اینم حل می شه☻
نمی دونم این نمایشم چطوری بود اما هر طوری بود بالاخره حل شد ☺
سر همین قضیه منم اخلاقم تو کلاس عوض شد که اینم بلاخره اینم حل می شه ☻!!! ☺
بازم عیدتون مبارک
راستی یوقت نظر نذارینا صفحه کلید (( کیبوردتون )) خراب می شه !!!
سلام
داشتم آلبوم عکس تئاترهایی و که اجرا کرده بودم و نگاه می کردم که یه سری عکس نظرم به خودشون جلب کرد عکس های یه تئاترخیابانی که واقعا پر خاطره و جذاب بود نه بخاطر اینکه من توش ایفای نقش می کردم !!!
(شاید یه دلیلشم این باشه)
اما بیشتر بخاطر سادگی مردم ، کتک خوردنم و جلب شدن ما بوسیله پلیس
قصه کار ازاین قرار بود مرتاض هندی با لباسای عجیب و قریب و مریدش که بیان می کرد این مرتاض هندی مردم شفا میده ومشکلای مردم حل می کنه و فقط مردم اگه دلشون خواست از این ادویه بردارن و اگه دوست داشتن هر چه کرمشون پول بذارن منم نقشم این بود که از بین مردم بلند شم اعتراض کنم و بوسیله این استاد هندی طلسم شم تا مردم بیشتر باور کنن
هنوز بلند نشده بوسیله تماشاگرا سرکوب می شدم ( کتک می خوردم ) که مبدا به استاد توهین کنم حتی مردم از ورود من به صحنه جلوگیری می کردند زیرا استاد می خواست مشکلات مردم حل کنه ! مردم ادویه رو بر می داشتن استاد رو تمجید می کردن. در آخر برای اثبات کارا استاد مرید استاد بیان می کرد که استاد می خواد وارد یه بطری کوچیک آب بشه و مردم فقط باید تمرکز کنن بعد از تمرکز مردم ، استاد بلند می شد می رفت و مردم متعجب می موندند که چرا استاد بلند شد رفت آیا ما تمرکز نکرده بودیم ؟!؟ که مرید استاد بیان می کنه این نمایشی بیش نبود ما باید به خدا توکل کنیم تا مشکلامون حل شه نه به بندۀ خدا!!!
نوشته و کارگردان این کاراکبر قهرمانی و دستیاری کار با من و بازی دوستان عزیزم داوود دخیلی( مرتاض ) و حسین مهری( مرید یا راوی ) و من( معترض ) در فضای باز تئاترشهر در تابستان سال پیش به اجرا در آمد
اگه می خواین عکسارو ببینین به ادامه مطلب برین
ادامه مطلب...
آقایون دستتون درد نکنه خانوما ممنونم چون دعاتون گرفت اکبر قهرمانی دیشب به من زنگ زد گفت که کار قبول شده آماده ای برا اجرا ؟
خوشحال شدم چون این کار برا من سر یه قضیه ای حیثتی شده بود که دماق بعضیا سوخت . یه سورپرایزم تو دانشگاه دارم که عملی شه واویلا .
تا بعد
چند روز پیش تو فرهنگسرا بهمن بازبینی داشتیم یه کار خیابانی به نام ((دوزخیان)) به کارگردانی استاد عزیزم اکبر قهرمانی که حق استادی در کار تئاتر خیابانی بر گردن بنده دارن
من تو اینکار دستیار کارگردان و بازیگر بودم و اساتیدی چون سیروس الوند و امیر دژاکام و ... شاهد کار تئاتر بودند و کار ما رو داوری می کردند کارمون خوب از کار دراومد اما یکی از داورا که از اُوردن اسمش معذورم طوری به کار من نگاه می کرد که انگار می خواست خفه ام کنه . نمی دونم چرا ؟ اما منم عاتو دستش ندادم کار خودم کردم آخر کار که شد به همون داور عرض کردم استاد نظرت درباره کار من چی بود . گفت تو منو یاد جوونیم میندازی!!!
جا تون خالی .
سه شنبه هفته پیش دقیقا 1386/8/29 ساعت 15:30 دقیقه در دانشکده مدیریت واحد تهران شمال یک تئاترک ( تئاتر کوتاه ) به اجرا در اومد .
برای شب شعر علوم اجتماعی ( با اینکه ظهر بود ) و با همکاری مدیریت فرهنگی هنری .
که من داخلش بازی می کردم البته کار تک بازیگر بود نوشته بهزاد منفرد که کارشو تو وبلاگم به نام اعدام ثبت کردم .
تجربه جالبی بود چون در سه روز این کار آماده شد . و روز سوم روز اجرا بود .
امیدوارم که دوستانم خوششون اومده باشه . چند تا عکس از کار هم میزارم البته با موبایل گرفته شده که کیفیت نداره .
اما دست آقای حامد میرزا خلیل درد نکنه که این عکسا رو از من گرفته .
برای دیدن عکسا به ادامه مطلب برین
ادامه مطلب...
خوش آمدین .
آیا تا حالا درباره تئاتر فکر کردین ؟
چند تا اسطوره تئاتر ایرانو میشناسین ؟
چند تا اصطلاح تئاتر بلدین ؟
ماهی چند تا تئاتر می بینید ؟
غصه من اینه که تئاتر داره کم کم فراموش میشه این هنر زیبا و دوست داشتنی .
همین !!! فعلا!!!
"یک روز صبح مرا اعدام کردند.
بهاربودیا زمستان نمیدانم بهر حال یک وقتی مرا اعدام کردند.
گناهم
رفاقت با تمساحی استثنایی بود.تمساحی آفریقایی که گریه نمیکرد .
فرمانده
سعی کرد اخم کند ولی باور کنید ادم خوش رویی بود.طوری فریاد کشید :"آتش"که
من بدلم
نگرفتم. مثل اینکه گفته باشد "سلام"یا"هندوانه".
فرمانده از
هیچ جنگی بر نگشته بود. من اولین جنگ اش بودم. من چیزی بودم مثل"واترلو".
فرمانده
روی شانه هایش ستاره داشت. فکر کردم فرمانده از آسمان آمده است.
سربازها
شلیک کردند. گلوله ها راه افتادند.
سرباز اولی
فکر کرد:"باز
نهار راگو داریم... چه گوشت های نپخته ی سفتی"
سرباز اولی
اهل شهر دوری بود. آنقدر دور که شهرش را فراموش کرده بود. سرباز اولی غمگین
بود چرا که
شهری نداشت. سرباز اولی فقط میدانست آشپزهای شهرش گوشت های راگو راخوب
میپزند .
سرباز دومی
نگاهم کرد. به دستمال سیاه روی چشمانم نگاه کرد. چشممان به هم افتاد تفنگش را
پایین
آورد. سرباز دومی خجالتی بود.
گلوله ها
به بندی که رختهای شسته ام رویش آویزان بود رسید عرقگیرم را سوراخ کردندورد
شدند.
سرباز سومی
شاید خندید... دستش روی لبهایش بود. وقتی ماشه را فشار می داد دیدم که سبیلش
را کج زده
است.
سرباز سومی
فکر نمیکرد . یادش نمی امد چطور ی باید فکر کرد.
پرنده ای
مارپیچ از میان گلوله ها گذشت. سربازها برایش کف زدند. فرمانده گفته بود:"وصییت
کن."گفتم:"هشتاد گل
شمعدانی دارم."گفت:"چکارشان
کنیم؟"گفتم:"فقط
کاریشان نداشته
باشید.
یک سکه هم دارم. مال سرباز های شما."سکه را گرفت. سکه را نشناخت.
گفتم:"ساسانی
ست. می توانید در تاق کسری خرجش کنید."تاق کسری را نمی شناخت.
آدرس تاق
کسری را برایش نوشتم.
گلوله اول
به پای چپم خورد. درست بالای جورابم. مورچه ای ازجلوی پایم گذشت. اعتنائی
نکرد.راه
هر روزش بود. مورچه را صدا کردم. فرار کرد.
کار
احمقانه ای بود. آدم وقتی میمیرد می تواند به چیز های بزرگتری فکر کند. آدم باید
دم
مرگش تاسف
بخورد که دیگر نئون ها را نمی بیند. شیر موز نمی خورد دماغش را نمی خاراند .
وتوی سرما
بخاری بغل نمی کند.
گلوله ی
دوم وسط ریشم گم شد. ریشم به خارش افتاد. گلوله دوم توی تاریکی ترسیده بود.با
زبانم
پیدایش کردم و قورتش دادم.
فرمانده
گفته بود:"صبحانه
چی میخوری؟"گفتم:"چهارده
تا حلزون." گفت:"نداریم."
گفتم:"پای چپ
مرینوس." گفت:"نداریم."گفتم:"پس سه تا گلوله
بدهید می خواهم خودم
را
عادت بدهم." وقتی مرا
به چوب بستند فکر کردم"سیلوانا منگانو" هستم. وقتی بچه بودم
یک قران
میدادم یک تیرمی زدم.تمام بچه گی من به تیر باران "سیلوانا
منگانو"گذشته
بود.به
فرمانده
گفتم:"ترقه
ها را فراموش کرده اید."
گلوله سوم
به خود نویسم خورد. سرباز سوم فریاد زد :"خونش سبزه ! "
پشتم
خارید. خودم را به تیر کشیدم. فرمانده گفت:"تکان نخور."
گلوله
چهارم داشت بی راهه میرفت. خودم را به طرفش کشیدم. شانه ام را سوراخ کرد و رد شد.
از سوراخ
شانه ام نگاه کردم. گربه ای داشت از پشتم رد می شد. چشمم را دید وایستاد. بی صدا
دهانش را
تکان داد. ادای "مئو"
کردن را در
آورد. چشمهایش را به هم زد .سرش را پایین
انداخت
ورفت وپشت شانه هایم ناپدید شد. گربه که رفت آسمان را دیدم. آسمان قرمز شده
بود.خورشید
از سوراخ شانه ام طلوع کرد. سایه ام روشن شد. فرمانده بالای سرم ایستاد. وقت
گلوله
خلاص بود.
گفته بودم
:"گلوله
خلاص را همان اول بزن."گفته بود:"سرباز ها بی کار می شوند." لوله ی
کلت
بالای گوش چپم بود. لوله ی کلت سرد بود. قلقلکم آمد خندیدم. فرمانده لوله ی کلت را
با
انگشتها یش
گرم کرد.
یادم آمد
یک روز صبح از دوچرخه افتادم. بالای گوش چپم شکست. یکبار سنگی بالای گوش
چپم خورد.
شب نامزدی سنجاق سری بالای گوش چپم فرو رفت. آدم فراموش کارست. باید
خودم را از
شر "بالای
گوش چپم" خلاص می
کردم.
آخرین کسی
که دیدم زن خانه ی روبروئی بود. زن سفره ی نان را تکان داد. نان خوده ها پخش
شدند
و "
من مرد م " ...
نوشته
شده توسط بهزاد منفرد

